تبليغاتX
جایی برای حرف دل
جایی برای حرف دل

حرف دلی تنها

سلام!

چند وقتی نبودم.یعنی دست و دلم به کار نمیرفت تا بنویسم. حالا اومدم تا یکم بنویسم.

اصلا نوشتن دل ادم رو خالی میکنه.ادما بعضی وقتا درد دلهاشون رو توی نوشته هاشون میارن و کمی راحت میشن.

درد دل من خواب بودن مردمه.تو این زمونه هزارجور ادمهای مختلف هستند که میخوان از خواب بودن مردم استفاده کنند.اصلا میخوان مردم خواب باشن تا راحت کارشون رو بکنن.

یکی خودش رو رنگترنگ میکنه تا تودل مردم خواب جابگیره.یکی پولشون رو میخواد و یکی ...

از این یکیا زیادن.خدایا تو ازخواب بیدارمون کن.

به امید صبح عاشقی

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 15:50 توسط حرف دل| |

عاقد دوباره گفت: « وكيلم؟» پدر نبود
اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه ! ... گلي گم ... دلش گرفت
يعني كه از اجازه‌ي بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل‌هاي سردكه بي‌دردسر نبود
اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيه‌اي
رؤياي دخترانه‌ي او بيشتر نبود
عكس پدر، مقابل آينه، شمعدان
آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: « وكيلم ؟ ... » دلش شكست
يعني به قاب عكس اميدي ديگر نبود
او گفت: با اجازه‌ي بابا ... بله ... بله ...
مردي كه غير آيينه‌اي شعله‌ور نبود

منبع : www.iums.ac.ir

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:31 توسط حرف دل| |

برای من سخن از من مگو به دلجویی

مگیر ایینه در پیش خویش بیزاران

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 9:32 توسط حرف دل| |

خوش به حال اونیکه عاشقه و را حت از عشقش دم میزنه.

منم دوست دارم عاشق باشم.عاشق عاشق!

راستش بخواین یه معشوقم پیدا کردم که خیلی خیلی خوبه.

اسمش انقدر قشنگه که من هرچقدر اسمش می گم سیر نمیشم!

ولی خودم رو تو حد و اندازه های عشق نمیدونم!

دعام کنید اهل عشق بشم.

به امید صح عاشقی.

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 16:4 توسط حرف دل| |

 چقدر نازک بین و چقدر راست....
نمی‌دانم نویسنده این سطور چه کسی می‌باشد. اما متن زیبایی است.
 
https://0-focus-opensocial.googleusercontent.com/gadgets/proxy?container=focus&gadget=a&rewriteMime=image/*&refresh=31536000&url=http://www.friendshiptea.com/images/friendship-tea.JPG
 
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
 
 
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:12 توسط حرف دل| |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 15:24 توسط حرف دل| |

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 15:7 توسط حرف دل| |

سلام. 

می خواستم باز بنویسم و درد دل کنم.نمیدونم شاید دلم می خواد یکم خودش رو سبک کنه ولی گفتم بزار این بار تکراری ننویسم یه جور دیگه ار ادما و درداشون حرف بزنم.میدونید چیه مشکل خیلی از ما ادمها اینه که درد داریم ولی دردمون رو نمی فهمیم و درکش نمیکنیم اصلا بعضی وقتا توشناختن دردمون اشتباه می کنیم و فکر می کنیم درکش کردیم.پس بیاین برای شناختن دردهامون فکر کنیم هیچ ادمی نیست که دردی نداشته باشه!

بگردید تو کوچه پس کوچه های ذهنتون پیداش می کنید!

یه دردی تو عالم هست که همه دارنش یعنی به اون گرفتارن و خیلیا ازش غافلن!

به نظر شما اون درد چیه؟

 ازتون خواهش می کنم که جواب سوالم رو بدین!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:58 توسط حرف دل| |

سلام!

دلم گرفته مردمان از تلخی زمانه!

از رنگ های دروغ و حتی دروغ گفتن به خود!

اخر چقدر به عشق و نام زیبای دوستی تهمت بزنیم؟

بعضی اهل دوستی نیستیم و دروغ می گوئیم!دروغ!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:56 توسط حرف دل| |

گلایه ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست

دو چشم بی هنری که بدون تو ، تر نیست

گلایه ام  ز زبانی که بی حیا گشته

و گوش ها که برای گناه ها کر نیست

گلایه ام ز محبین مدعی چو من است

که با زیادی ما، غربت تو کمتر نیست!

هزار داد زدیم ادعای حب تو را

به پیش تیغ ولی یک خبر ز حنجر نیست

همیشه بانگ بلا، هر زمان چو کرب و بلاست

و اقتدای جوانی مان به اکبر (ع)نیست

عجیب نیست چرا پشت پرده ای آقا

ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست

اگر که غیبتتان گشته است طولانی

گلایه ام ز دلم هست که بی تو مضطر نیست

یا مهدی(عج)

 http://abrebaranbahari.persianblog.ir/

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:7 توسط حرف دل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

Strict//EN" "http://www.w3جنبش  وبلاگی حمایت از طلبه سیرجانی