حرف دلی تنها
چند وقتی نبودم.یعنی دست و دلم به کار نمیرفت تا بنویسم. حالا اومدم تا یکم بنویسم. اصلا نوشتن دل ادم رو خالی میکنه.ادما بعضی وقتا درد دلهاشون رو توی نوشته هاشون میارن و کمی راحت میشن. درد دل من خواب بودن مردمه.تو این زمونه هزارجور ادمهای مختلف هستند که میخوان از خواب بودن مردم استفاده کنند.اصلا میخوان مردم خواب باشن تا راحت کارشون رو بکنن. یکی خودش رو رنگترنگ میکنه تا تودل مردم خواب جابگیره.یکی پولشون رو میخواد و یکی ... از این یکیا زیادن.خدایا تو ازخواب بیدارمون کن. به امید صبح عاشقی منبع : www.iums.ac.ir برای من سخن از من مگو به دلجویی مگیر ایینه در پیش خویش بیزاران منم دوست دارم عاشق باشم.عاشق عاشق! راستش بخواین یه معشوقم پیدا کردم که خیلی خیلی خوبه. اسمش انقدر قشنگه که من هرچقدر اسمش می گم سیر نمیشم! ولی خودم رو تو حد و اندازه های عشق نمیدونم! دعام کنید اهل عشق بشم. به امید صح عاشقی. می خواستم باز بنویسم و درد دل کنم.نمیدونم شاید دلم می خواد یکم خودش رو سبک کنه ولی گفتم بزار این بار تکراری ننویسم یه جور دیگه ار ادما و درداشون حرف بزنم.میدونید چیه مشکل خیلی از ما ادمها اینه که درد داریم ولی دردمون رو نمی فهمیم و درکش نمیکنیم اصلا بعضی وقتا توشناختن دردمون اشتباه می کنیم و فکر می کنیم درکش کردیم.پس بیاین برای شناختن دردهامون فکر کنیم هیچ ادمی نیست که دردی نداشته باشه! بگردید تو کوچه پس کوچه های ذهنتون پیداش می کنید! یه دردی تو عالم هست که همه دارنش یعنی به اون گرفتارن و خیلیا ازش غافلن! به نظر شما اون درد چیه؟ ازتون خواهش می کنم که جواب سوالم رو بدین! دلم گرفته مردمان از تلخی زمانه! از رنگ های دروغ و حتی دروغ گفتن به خود! اخر چقدر به عشق و نام زیبای دوستی تهمت بزنیم؟ بعضی اهل دوستی نیستیم و دروغ می گوئیم!دروغ! گلایه ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست دو چشم بی هنری که بدون تو ، تر نیست گلایه ام ز زبانی که بی حیا گشته و گوش ها که برای گناه ها کر نیست گلایه ام ز محبین مدعی چو من است که با زیادی ما، غربت تو کمتر نیست! هزار داد زدیم ادعای حب تو را به پیش تیغ ولی یک خبر ز حنجر نیست همیشه بانگ بلا، هر زمان چو کرب و بلاست و اقتدای جوانی مان به اکبر (ع)نیست عجیب نیست چرا پشت پرده ای آقا ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست اگر که غیبتتان گشته است طولانی گلایه ام ز دلم هست که بی تو مضطر نیست ![]()
اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه ! ... گلي گم ... دلش گرفت
يعني كه از اجازهي بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصلهاي سردكه بيدردسر نبود
اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيهاي
رؤياي دخترانهي او بيشتر نبود
عكس پدر، مقابل آينه، شمعدان
آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: « وكيلم ؟ ... » دلش شكست
يعني به قاب عكس اميدي ديگر نبود
او گفت: با اجازهي بابا ... بله ... بله ...
مردي كه غير آيينهاي شعلهور نبود
![]()
![]()
![]()
![]()
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





